مختــــوم

دست نوشته ها و شعرهای محمد حسین مولایی

لعنت...

لعنت به من لعنت به هر چه عشق تکراری

لعنت به ماهی های در رگ های ما جاری

هر روز در بغض اطاقم می شود تکرار

تصویر گنگ درد کاغذ های دیواری

گم می کنم هم ماه را هم آسمان را، تا

دست از سر این برکه مفلوک برداری

گیرم مسیح قوم باشم ، کارمن سخت است

سخت است رقصیدن برای دین درباری

در گوشه زخمی تنهایی خود ماندم

شاید به رسم معرفت من را نیازاری

حتی زمین گرد را گالیله هم می گفت

اما تو ازهر چرخش پر مهر بی زاری

تا شبلی از آئینه های عقل بر گردد

منصور من دردام دار خود گرفتاری

پر کرده حلقوم مرا سوگ سرودی سرد

دارم به پایان می رسم با این غم کاری

مفهوم هر چه پیله که دورم طنیدم نیست

جز شوق پروانه شدن با زور - اجباری

پیراهنم را می کنم از تن برای تو

اشکال ازمن نیست عشق من تو تب داری

تا می پری از ماه می گیرم نگاهم را

مسری است در هر چه پلنگ این درد و بیماری

لعنت به من ، من این تن جا مانده از تو

لعنت  به تو، تو این من هر روز تکراری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 17:42  توسط مولایی محمد حسین  | 

غزلی جدید

دوباره شعبده با جسم و جانمان کردند

به قهوه قجری میهمانمان کردند

قبیله ای که در آن حرف گرگ وچوپان بود

لباس سرخ تن آسمانمان کردند

ستاره ها که رسیدند، یک یک افتادند

به ظلمتی ابدی امتحانمان کردند

" چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند"

زحرفهای چنینی چنانمان کردند

" زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد"

چه فکرها که به حال زبانمان کردند

ز راه رفته رسیدند و از پس و از  پیش

هزار دشنه بن استخوانمان کردند

ازآن زمان که فقط خون دل مهیا شد

طبق طبق غم درد آب و نانمان کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:45  توسط مولایی محمد حسین  | 

برای ارباب مهربان...

سلام من به تو و زخم های زیبایت

به تشنگی لب خشک رو به دریایت

هزار رود نشسته اند تا که سجده کنند

دوباره مثل همان روز سخت برپایت

هنوز  می شونم صوت سرخ قرآن را

میان قرن ها سکوت ، از نایت

قبیله من از آن زخم ها خبر دادند

که روز واقعه کوشید در تمنایت

گمان کنم که از آن روز آسمان و زمین

هنوز تکیه نمودند روی پاهایت

چه سروها که شکستند از شنیدن تو

چه کوه ها که تکیدند از مدارایت

چه ابتدای عجیبی است روز عاشورا

هنوز حل نشده دردلم معمایت

عزیز خوب من ای کاشکی که می مردم

در آن غروب غم انگیز دشتها جایت

اگر چه وسعت فریاد تو جهانگیر است

هنوز می شنوم از کویر آوایت

تو ابتدای تمام پرندگان بودی

چه دلنشین و گواراست نقش رویایت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:8  توسط مولایی محمد حسین  | 

غزلی برای او... ، که نمی شناسمش.

بانوی شعرهای پراز اضطراب من

زیبای زخم خرده حال خراب من

انگار منزوی شده ای بس که خوانده ام

قدیس من، گل من، شعر ناب  من

بااین سئوال ساده مستی چه می کنی:

می جوشد از لبان تو آیا شراب من؟

من با پرنده های اسیر تو زنده ام

گاهی ترانه ای بسرا  در جواب من

من آسما ن کوچک خود را فروختم

در این کویر عکس من است و سراب من

تا در خیال ساده من پرسه می زنی

تکرار می شود.... و چه زیباست خواب من

قانون عشق گفته که از – تو- شروع کن

تو، کوچک است نام – شما- شد خطاب من

ساز دو چشم من که فقط گریه کوک بود

تا یک تلنگرت بنوازد حباب من

بغضی عجیب می رود امشب که بی صدا

پنهان کند  تمام تو را در غیاب من

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:31  توسط مولایی محمد حسین  | 

تنها و یگانه است

خدا جون دوست دارم...

تو همیشه هستی. این منم که همیشه نیستم.

اول و آخر تویی.

مهربون ! فراموشی من رو ببخش... آخه من انسانم یعنی فراموشکار.

دوست دارم داد بزنم؛ به همه بگم تو چقدر مهربونی.

بگم همیشه تو هستی که دست ما رو می گیری و ما همیشه دست تو رو رها می کنیم...

الهی فدات بشم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 15:23  توسط مولایی محمد حسین  | 

اگر امروز دیروز بود...!!!

 تا حالا فکر کردین اگر زمان به عقب بر می گشت چه کار انجام می دادی؟

من فکر می کنم می شد از این بهتر بود. خیلی بهتر...


زندگی قفسی است برای خودسازی. برای رسیدن به اوج. قفسی که فرصت پرواز رو مهیا می کنه...

اصلا نگران نباش از همین الان تمرین پرواز کن. حتی اگر یک روز فرصت داری.

آهای مردم شهر مهربونی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:57  توسط مولایی محمد حسین  | 

اين هم يه ترانه قديمي از خودم...

لحظه ها رو می شمارم  تا رسیدنت به خورشید

تا نوشتن غزلهات رو تن خسته هر بید

لحظه ها همیشه خواستن با غرور تو نسازن

چه عجیب و بی نشون قسمت تو قسمت من

لحظه های بی قراری لحظه های خواب و رویا

شبایی که می شمارم به اميد صبح فردا

لحظه ها غریبه نیستن با تن پر از ستاره

قد بکش تا آسمونا  ستاره بچین دوباره

شب دلتنگی  واژه تو خیابون اسیری

میون کوچه شعرم دستای منو بگیری

می شینی تو کوچه دل شعر آئینه می خونی

می زنه لبت شکوفه می گی پیش من می مونی

همیشه رنگ تو بودن آرزوی بودنم  بود

سیب سرخ دست حوا معنی رسیدنم بود

بیا تا دیر نشه لحظه سایبون هم بمونیم

می تونیم پرنده باشیم از پریدن جا نمونیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 18:14  توسط مولایی محمد حسین  | 

برای یک عده مثل خودم!!!

دوباره فرصت پیدا کردم به خلوتگاه سری بزنم . این زندگی سنگی و سیمانی تمام وقتمون رو گرفته ، حتی اجازه نداریم نفس بکشیم .

چقدر سخته آدم از یک مرز عبور کنه ولی ندونه باید کجا بره ، چی کار کنه .

دیروز دوباره سالروز تولدم بود و این سوال تکراری که وقتی به سالگرد میلاد می رسیم یک سال از عمرمان کم شده است یا یک سال به آن افزوده شده .

عجیب با ثانیه شمار ساعت در گیرم . بی مروت خیلی تند قدم می زنه ، انگا حالیش نمیشه من هم دوست دارم خیلی چیز ها رو تجربه کنم .

بگذریم ، این زندگی های به عاطفه دست به گریبان همه می شه فرق نمی کنه ، پیر ، جوون ، زن ، مرد ، هیچ فرقی نمی کنه .

از هم دور شدیم اصلا ، قصد نداریم به هم برسیم . یک سری آدم مغرور و از خود راضی که همیشه به این فکر می کنیم دنیا همش مال ماست و دیگران هیچ سهمی ندارند .

بابا به خدا ، به پیر ، به پیغمبر این دنیا مجال خیلی چیز های قشنگه ، ما همش داریم با زشتی ها عشق و حال می کنیم. این چه وضعیه ؟

یکی این طرف چهار راه عرضه کننده مستقیم غرور ، یکی اون طرف واسطه خرید و فروش دل ، یکی دلال عاطفه است ، یکی بنکدار عشق و مهر محبت ، یکی هم تو کار صادرات و واردات انسانیت .

چه خبره ؟ داریم کجا می ریم ؟ ( اول به خودم می گم )

خستگی آدم های امروز ، خستگی جسمی نیست ! خستگی روحه !

روح های سر گردان که نمی دونن باید چی کار کنند حالا تو این وسط یک عده هم پیدا می شن از آب گل آلود ماهی می گیرند .

ما آدم ها بعضی وقت ها فکر می کنیم خیلی زرنگیم ، برای همین خودمون رو جلو تر از هم می دونیم اما غافلیم .

همین چند روز پیش یکی از دوستان ( که برای من هم خیلی عزیزه ) گفت : تو چی می دونی من چندین سال کلاس اخلاق می رم . اما تو چی ؟! می خواستم همون موقع براش 10 تا بی اخلاقی اش رو بشمرم دلم نیامد بزنم تو ذوقش .

انقدر دور خودمون پیله طنیدیم که نمیتونیم بیرون بیایم و پروانه بشیم، به کرم پیله بودن عادت کردیم.

نمی دونیم حس پروانه شدن خیلی قشنگه .

بگذریم ،خلاصه این زندگی بی بندو بار ، این زندگی پر از فراز و نشیب همه ما رو دچار کرده .

به قول حضرت حافظ :

عاشق شو ارنه روزی     کار جهان سر آید

نا خوانده نقش مقصود از کار گاه هستی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:50  توسط مولایی محمد حسین  | 

و ناگهان چقدر زود دیر می شود....

سلام دوستان

خوبید؟ باز هم مثل همیشه من دیر از راه رسیدم. ببخشید سرم شلوغ بود و جای همه خالی یه سفر هم رفتم مکه و مدینه. این رو بگم به یاد همه بودم...

۱- سال نو مبارک. سال پر باری داشته باشید.پر خیر و پر برکت....

۲- میلاد حضرت زهرا (س) مبارک. صمیمانه به همه مادر های مهربان وهمه همسران عاشق و  همه عاشقان چشم انتظار تبریک میگم...

۳- به یاری خدا از امروز زود به زود سر می زنم...

همتون رو دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 15:46  توسط مولایی محمد حسین  | 

یک نشست کاملاصمیمی!!!!!

ببخشید چند روزه نیستم ،آخه خیلی شلوغه . مردم فکر می کنند سال که داره تموم می شه آخر دنیاس.(این افکار اشتباه یه روز ما رو از پا در میاره.) از مطلبی که می نویسم یک هفته گذشته ولی بیات نشده.

پنج شنبه پیش یعنی 12 اسفند با دعوت بسیار محترمانه آقای دارابی معاون محترم سیمای جمهوری اسلامی ایران تمام مجری های صداوسیما دور هم جمع شدند.(روم به دیوار هر کی تا حالا تو تلویزیون دیدید اونجا بود، تقریبا 400 نفر.)

خیلی با شکوه بود. چون این اولین باری بود که مجری ها همگی دور هم جمع می شدن. اما تو این میون نکته های فراوونی بود که چند تاشو براتون می گم...

1- مجری برنامه اقبال خان واحدی و آزاده خانم نامداری بودن... نکته مهم اجرای بی عیب و نقص اقبال بود و اجرای نه چندان محکم نامداری. (خداییش اقبال ترکوند. من که غیبتش رو کردم گفتم :چیزی زده انقدر توپه، خدا کنه راضی باشه)

2- وقتی نوبت به مجری ها رسید تا بالا برن و درد و دل کنند هر کی به فکر خودش بود.(نمی دونم طبق چه قاعده ای ولی از قبل مشخص شده بودن........... انشالله گربه است)

کاظم احمد زاده، درد خودش رو گفت و یه شعر خوند که میشه گفت قشنگ بود ، گفت ما خیلی زحمت کشیدیم شما(یعنی تلویزیون) چه کردید برای ما.( این یکی رو راست میگفت مخصوصا ایشون تا حالا از تلویزیون هیچ بهره ای نبرده)

فرزاد حسنی ، با همون ادبیات همیشگی (با یه آفتابه در دست) همه رو  شست اومد پایین.( گلاب به روتون من تا حالا نفهمیدم این پسر چرا ادبیاتش این طوریه؟) رو هم رفته به خاطر شهامتش دوسش دارم.

گیتی خامنه ،( همون که بچه بودیم برنامه کودک اجرا می کرد) چند تا خاطره گفت که من نفهمیدم به جلسه چه ربطی داشت.

خانم آقاجانی و ندا ملکی هم رفتن بالا به یه کلیپ که اول برنامه پخش شد اعتراض محکم (خیلی محکم) کردن.( این یه بحث فمنیستی بود که در این مجال نمی گنجه)

بهرام شفیعی (آقای ورزش و مردم) یه چیزایی گفت که یادم نیست.( فکر می کنم صحبتاش زیاد مهم نبود، شایدم بود ،کلا نمی دونم)

وقتی آزاده خانم نامداری از محمد رضا حسینیان دعوت کرد بره بالا از کلمه زیبای استاد (با همون لهجه قهوه تلخی) استفاده کرد، خلاصه تا محمد رضا برسه بالا همه می گفتن استاد....

نیما کرمی (داداشم رو می گم )هم رفت بالا 2 تا جمله گفت (هم خودش رو ترکوند هم...)اول اینکه از یک مدیر شبکه نه چندان قدیمی گله کرد، دوم اینکه گفت (تو رو خدا) مجری های ممنوع التصویر رو دوباره راه بدید بیان برنامه اجرا کنن.

اما عادل خان فردوسی پور هم به شرح ایضا درخواست کرد که به وضعیت مجری ها برسید.(مثل همیشه وقتی داشت صحبت میکرد همش تکون می خورد.)

مجری های زیادی ( مجاری) صحبت کردن به همین بسنده میکنم.

3- یکی از دوستان می گفت: ای کاش سید محمد حسینی(همون مجری معروفه که با تلویزیون ایران معروف شد حالا رفته اون طرف داره فحش می ده.) زودتر می رفت (VOA) صحبت می کرد تا مدیران زودتر به یاد ما می افتادن.

4- تو این میون از مجری های پیشکسوت ومجری های برتر نیز تقدیر شد.(یه چیزای خوبی بهشون دادن)

5- بعد از برنامه هم به همه یه کارت هدیه بانکی دادن(200 هزار تومان) البته اسم من تو لیست هیچ شبکه ای نبود برا همین به من ندادن.( من فکر کنم از اولش  هم اشتباهی بودم.)

6- جاتون خالی ناهار باقالی پلو با گوشت بود.

این جلسه حاشیه زیاد داشت ولی بعضی هاش اسرار مگو بود.

تا همین جا بسه. این یه نشست کاملا صمیمی بود...

غایبین بزرگ: فرزاد خان جشیدی(البته در گوش من گفت چرا نیامده بود.)، احسان علیخانی،محمد سلوکی و رضا رشید پور

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 19:47  توسط مولایی محمد حسین  | 

من گنگ خواب دیده ام عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده ام عالم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این چند روز هر وقت می خوام بنویسم، یه مشکلی پیش میاد... اما دلم نمی خواد بیکار و بی عار باشم. به جون جفتمون.

من یه عالمه حرف دارم که باید بگم ،اما... اول همین پست نوشتم که :

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

بگذریم،روزگار یه مقدار سخت گرفته به هر حال تحملش می کنم. دیروز دوباره با امیر خرمشاهی تهیه کننده سلام تهران صحبت کردیم.(دوست با معرفتیه،مثل داداشمه... بماند که آدم رو تو کار پیر می کنه)قرار شد با مدیر شبکه صحبت کنه بعد از عید برم شروع کنم.(هر چی خدا بخواد.)

اجرای برنامه های صبحگاهی هم حال و هوای خودش رو داره.

2 سال پیش که رفتم صبح با خبر (شبکه خبر) تجربه کردم ولی به دلایل انبوه (گلاب به روتون) مجبور شدم رها کنم.(نقطه سر خط)

یکی نیست بگه آخه آدم حسابی این شغله برا خودت انتخاب کردی.(دروغ نگم ، دوسش دارم.)

اگر گذرتون به شبکه تهران افتاد و احتمالا سلام تهران رو دیدید ، خوشحال می شم برای اجراش پیشنهاد بدید.

حوالی همین روزا ، نزدیکی همین جاها یکی دنبال کمک میگرده ، یادش کنید.



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 13:19  توسط مولایی محمد حسین  | 

هم قبیله به هوش باش!!!

آهای هم قبیله به هوش باش. وطن من ، وطن تو ، وطن ما یعنی ایران...

خاک پاک این وطن یادگار خونهای فراوانی است.

اینجا یادگار همه عاشق هایی است که روزی به خاطر ما ایستاده جان دادند.

مبادا به خاک ایران پشت کنیم. مبادا وطن فروشی کنیم.

ببین دود از کجا بلند است، آنجا مرکز فتنه است...

ما قطره ها می رویم تا به دریا برسیم...





+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 12:15  توسط مولایی محمد حسین  | 

این چشم انتظاری ما رو کشت!!!

فردا دوباره جمعه است.

می دونی چی می گم؟ می دونی!دوباره آشوب می شم. آخه،این فصل چشم انتظاری ما رو می کشه،می دونم.

حالا تو هر چی می خوای بگو...

اما می دونی چیه ؟ همش دل نگرانم. دل نگران اون قشنگ صحرا نشین. که یه عمره منتظره 313 نفر نشسته.

آهای اهالیه شهر انتظار این جمله داره دیوونم می کنه:

امام حسین (ع) رو منتظرانش کشتند.


      من دارم فکر می کنم چه جور منتظری هستم؟ شما چی؟


 همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی


چه آرزوی دور و درازی. نه؟ آخه من کجا طلعت ماه از نظر پنهان زهرا (س) کجا؟ یه زمینی خاک نشین رو چه کار به مولای افلاکی؟

خاک بر دهانم اگه با این همه شرمندگی چشم به چشمش بشم،آبروم میره...


 رخ عیان کن تا تماشایت کنند

تا که نتوانند حاشایت کنند


نه ، دیگه نمی تونم صبرکنم. باید دلم رو به دریا بزنم. امام زمان تو ساحل منتظر ما نیست. اون وسط وسط هاست . اونجا که موج فراوونه. اونجا باید باهاش آشتی کنم.

می دونم مجال آشتی میده.


من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله کوه

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من ای پایین نمی تونم بمونم

آقا جون یه سوال ساده دارم. میشه بپرسم:

 واسه دل ما که نه، واسه دل خوبا، اونا که خیلی نازن، دوست داشتنی هستن، واسه دل اونا بیا!

من دل مرده به همین دل خوشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 19:38  توسط مولایی محمد حسین  | 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!

دنیا تا حالا این قدر برام تیره و تار نشده بود. باور کن رفیق، دوست نداشتم اینجوری بشه! اما چه کار می شه کرد دنیا کوچکتر از اون چیزیه که ما تصور می کنیم.

دیروز - تو فرودگاه - وقتی پرواز مشهد - به علت بدی آب و هوای مقصد - باطل شد ، تازه فهمیدم بعضی موقع ها باید بهت بگن: نه!!! تا بفهمی همه چیز تو زندگی نباید مال تو باشه...

انقدر خدای مهربون بهم نعمت داده که انگار تو نعمت هاش غرق شدم. دیشب به این فکر می کردم که: آره پسر ببین اونهایی که آرزوی زیارت دارن چی تو دلشون می گذره. یه بارم که شده تو معنی اش رو بفهم.

وقتی از قافله جا می مونی ، سرت رو پایین بنداز شاید دلشون برات بسوزه.همین.

حالا من موندم و یه دلتنگی بی حد که باید تحملش کنم. باید باهاش بسازم.

من موندم یه دنیا آرزو...

حالا فهمیدم زیارت سعادت می خواد، لیاقت می خواد، دعوت می خواد و فقط خودشون - تاکید می کنم فقط خودشون -  باید راهت بدن.

برو بشین فکر کن پسر چه خبره؟ کجای دنیا ایستادی؟ می خوای چه کار کنی ؟ چرا بهت گفتن : نه!

آره این دفعه انگار جدی بود.

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:15  توسط مولایی محمد حسین  | 

بدون شرح!


سلام

دوست داشتم یاد بگیرم چه جوری عکس ها رو توی وبلاگ میذارن، یه دوست خوب یادم داد. ممنونم.





+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 17:8  توسط مولایی محمد حسین  | 

نذر چشمان قشنگش...

  روزی که پلک پنجره را  وا کنیم  می خندیم

حتی اگر ز حادثه پروا کنیم می خندیم

پروانه ایم و در تب توحید وصل تو

تا عشق را ز شعله تمنا کنیم  می خندیم

رودیم و در مسیر پر آواز  پیچ ها

هرگاه یاد ز دریاکنیم می خندیم

ما عاشقان برای قدومت اگر شود

جانی برای عرضه مهیاکنیم می خندیم

آنگونه پر زداغ و غم و اشک وماتمیم

فرصت برای گریه چو پیدا کنیم می خندیم

دراین قفس که نشستیم رو به آزادی

پرواز را اگر که تماشا کنیم می خندیم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 16:43  توسط مولایی محمد حسین  | 

شاید همیشه من مقصرم!!!

این مطلب کوتاهه.

دلیلش اینه که میدونم مقصرم. دیروز دوباره دل همسرم رو شکوندم. بی اینکه بخوام. تو این چند سال زندگی خیلی وقتها به مصلحت زمان خیلی چیز ها رو نتونستم بهش بگم. بهش گفتم: یه کمی صبر کن ولی، چه کنم؟

برام دعا کنید من واقعا دوستش دارم. اما انگار تا الان نتونستم بهش اثبات کنم.

خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی ولی نتونی بهش بگی، یا بفهمونی. عجب دردیه.

خدایا به من کمک کن تا حقیقت رو بفهمه...

خدایا به من کمک کن تا بتونم لایه های پنهان دلم رو نشونش بدم...

من به حقیقت کلام عاشقشم.

خدایا امیر سریر عشق تویی، من بنده ای ناچیزم...


زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:55  توسط مولایی محمد حسین  | 

ورود ممنوع!!!

دیروز جمعه بود،فرصت کردم به همراه همسرم و دوست صمیمی ام مصطفی        ( البته او هم به همراه همسرش ) به یکی از مراکز خرید بزرگ تهران رفتیم.شاید خیلی وقت بود انقدر در چهره ها دقت نکرده بودم.( یا شاید هم فرصت نکرده بودم ).                                                                                                        چهره ها خیلی متفاوت شده بود.نوع نگاه ها فرق کرده بود.انگار آدم ها خیلی تغییر کرده بودند.

( مطالبی که از اینجا به بعد می نویسم با عقیده های شخصی،دین،مذهب و... ارتباطی نداره،یه معضل فرهنگیه،خواهش می کنم با تعصب به آن نگاه نکنیم.)

همینطور که قدم می زدم بیشتر از اینکه به فکر خرید باشم،جملات کتاب غرب زدگی مرحوم جلال آل احمد را دوره می کردم. غرب چه می خواهد؟ آیا آنچه را که برای ما می خواهد برای خویش هم می پسندد؟آیا نسخه هایی که برای ما می پیچد برای بیماری های مردم خودش هم می پیچد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17:4  توسط مولایی محمد حسین  | 

این هم نذر حضرت عباس(ع)

             در طپشهای دولبخند جهان ویران شد               

سرو خم شد که ببوسد لب ماه و-آن شد

نذر چشمان قشنگش دل دریا لرزید

موج پیچید در آن سلسله تا جنبان شد

علم از دست علمدار- دو دست از تن او

تا جدا شد ، نفس قافله در هرمان شد

کاسه صبر زمین در تن عالم جوشید

تا که از قافله یک مرد دگر قربان شد

برلب شط روان ماه نویی می بینم

از طلوعی که در این قافله بی پایان شد

هفت پشت عطش از برق نگاهش لرزید

آب از شرم نگاه همگان غلطان شد

کم کم از دشت بلا آیه طوفان جوشید

تا شکوفا به سر نیزه غم قرآن شد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:5  توسط مولایی محمد حسین  | 

فراتر از مکان،آنسوی زمان

هر جا باشی ، هر کی باشی؛ باور کن فرقی نمی کنه.باور هامون مهمه. باورهایی که سالها با آن زندگی کرده ایم.

دیروز اربعین امام حسین (ع) بود. داشتم فکر می کردم تاریخ بی حسین (ع) چه چیزی برای عرضه داشت.

در کلام شکسپیر،جبران خلیل جبران،گاندی،جواهر لعل نهرو،چخوف و هزاران دست از این بزرگان، که هیچ کدام مسلمان نیستند حسین(ع) ستوده شده است؛ چرا؟

مگر حسین چه دارد؟ چه می گوید؟

شکسپیر می نویسد حسین جنگ افروز نبود وگر نه با همسر و بچه هایش به کربلا نمی رفت.

گاندی می گوید: من از حسین درس آزادگی و رهایی از اسارت گرفتم.

و...

محرم و صفر فقط برای ما ایرانی ها نیست. محصور به مسلمانان نیز نمی شود. اصلا قیام کربلاو عاشورا انحصاری نیست.

کمی پوسته های تحجر و کوته نظری را بشکنیم، پوست بیاندازیم، بیرون بزنیم از این همه انفعال.

به یاد بیاوریم:

کل یوم عاشورا    و کل ارض کربلا

یعنی تمام روز ها عاشوراست و تمام زمین ها کربلاست.

راستی عاشورای ما کدام روز است و کربلای ما در کجاست.

هر انسانی برای خود کربلا و عاشورایی دارد.

امان از  آن روزی که زمان به ما می رسد...

پای عهدی که بستی می مانی؟ به امیر سریر عشق لبیک می گویی؟

بزرگ فلسفه راه شاه دین این است

که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است

من هیچ گاه نمی توانم زندگی با ذلت را بپذیرم. شما چطور؟

دور یا نزدیک، بزرگ یا کوچک،  مسلمان یا غیر مسلمان، سیاه یا سفید هر کسی در هر کجا تنها نسیمی از آزادی به مشامش رسیده می گوید: حسین

انگار هنوز از لابلای سالهای گذشته همگان صدایی می شنوند. صدایی به رنگ عشق، به رنگ حقیقت، صدایی برای همه، این صدای (( هل من ناصر...)) است. می شنوی؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 16:8  توسط مولایی محمد حسین  | 

ما خیلی وقته باختیم!

دیروز همه اخم کرده بودند. داشتم از محل کارم برمی گشتم، نمی دونم چرا همه تو هم بودند. البته بی هیچی هم نبود. تقریبا ، روم به دیوار، گلاب به روتون ، بر و بچه های تیم ملی لطف کرده بودند، بازی رو به تیم کشور دوست ،برادر و تقریبا همسایه - کره جنوبی - باخته بودند...

تو رو خدا فکر نکنید سوء مدیریت باعث شده یا بچه ها کم کاری کردند یا زمین کج بوده ، عروس بلد نبوده برقصه، اگر مربی خارجی داشتیم قهر مان می شدیم...

یا اصلا اشتباهی رخ داده، نه! به خدا.

تمام اینها قسمت بوده. ما که تو اوج بودیم ، فقط سرماخوردگی _تاکید می کنم فقط سرما خوردگی _ باعث این اتفاق شده.

به جان شما نباشه، به جان خودمم نباشه،همین!!!

ما چند سالی هست به باخت و حذف شدن عادت کردیم. وقتی برای فوتبال خرج نمی کنیم ، همین می شه دیگه.

شما بگید؟

سالی چند میلیارد تومن آخه پوله! که ما توقع قهرمانی تو آسیا داریم.

حالا بگذریم از خیلی چیزها که ما نمی فهمیم یا نباید به زبون بیاریم. بوق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق 

اینجا رو دچار خود سانسوری شدم. ببخشید.

همیشه از خودم می پرسم اینها همه ورزش، چرا فوتبال؟

باور کنید این یه حقه جهانیه برای سر کار گذاشتن ما. فرقی نمی کنه اما...

هر مسابقه جهانی از شروعش تا پایانش تقریبا 1 سال وقت ما رو میگیره. بشینید حساب کنید.

1- مقدماتی جام جهانی تا جام جهانی

2- مقذماتی جام ملتهای اروپا تا جامش

3- مقدماتی جام ملتهای آسیا تا جامش

4- المپیک از مقدماتی تا پایان

تازه قاره های دیگه ، جام باشگاهها، لیگ های داخلی و خارجی رو فاکتور می گیرم.

بابا چه خبره؟!! خدا رو شکر چقدر وقت خالی داریم. تازه مردم میگن وقت خالی نداریم. نمی رسیم سرمون رو بخارونیم. شیشه خالی بیار زمان ببر. بدو بیا عمر که حراجش کردم.

اینا رو گفتم تا شاید یه تلنگر باشه واسه خودم، یاد این بیت افتادم که میگه:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

این ره که تو می روی به ترکستان است

داریم عمرمون رو می بازیم. داریم از دست می ریم. فقط داریم کلاف عمرمون رو در هم می کنیم.

کمی به فکر هم باشیم.

محبت، محبت یادمون نره.

مهربونی رو فراموش نکنیم.

تعصب داشتن برای کشور ،مملکت،خاک، دین ،عقیده ، مذهب خیلی قشنگه ولی با چشم های باز.

اگر اینطوری نباشه باعرض شرمندگی به استحضار می رسونم:

ما خیلی وقته باختیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 16:19  توسط مولایی محمد حسین  | 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

بعضی وقتا فکر می کنی که خیلی تنهایی ، نه؟

فکر می کنی که هیچ کس و هیچ چیز با تو همراه نیست.

فکر می کنی وسط یه جزیره گیر کردی، یا توی یه کوچه بن بست.

همش تو این فکری که داری تباه می شی، داری از دست میری....

هیچ کی قدر تو رو نمی دونه! تو رو نمی فهمه...

هزار تا از این چرندوپرند ها میاد تو ذهنت. درسته؟

اینها بافته های ذهن ماست.

اگر درست ببافی هیچ وقت محتاج شکافتن نیستی!

خدا با ماست هر جا که باشیم، فقط کافیه بهش سلام کنی و صداش بزنی.

اون صدای تو رو می شنوه و تو رو می بینه. با خودمون صادق باشیم.

فقط همین...


که یکی هست و هیچ نیست جز او

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:49  توسط مولایی محمد حسین  | 

این هم یک ترانه البته عاشقانه

 

لحظه ها رو می شمارم تا رسیدنت به خورشید

تا نوشتن غزلهات رو تن خسته هر بید

لحظه ها همیشه خواستن باغرور تو نسازن

چه عجیب و بی نشون قسمت تو قسمت من

لحظه های بی قراری،لحظه های خواب و رویا

شبایی که می شماری به امید صبح فردا

لحظه ها غریبه نیستن با تن پر از ستاره

قدبکش تا آسمونا ستاره بچین دوباره

شب دلتنگی واژه تو خیابون اسیری

میون کوچه شعرم دستای منو می گیری

می شینی تو کوچه ی دل شعر آئینه می خونی

می زنه لبت شکوفه می گی پیش من میمونی

همیشه رنگ تو بودن،آرزوی بودنم بود

سیب سرخ دست حوا معنی رسیدنم بود

بیا تا دیرنشه لحظه،سایبون هم بمونیم

میتونیم پرنده باشیم از پریدن جانمونیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 16:3  توسط مولایی محمد حسین  | 

این شعر را در نهم خرداد 88 سرودم(روز تولدم)

هفت بار چرخیدم

و اینک ایستادم تا ببینم

کدامین زمین مرا فرا می خواند

کدامین آسمان به حالم خواهد گریست

این غرور مشرقی مرا خواهد کشت

حالا !

هفت باردیگر...

تا پاسخی برای تمام انگورهای فشرده دررگم بیابم!!!

تا چشمهای تو...

مرا به مهمانی شبهای چلچراغ دعوت کند.

تا...

نمی دانم کجای زمین

ولی ایستاده ام

این مشق خط سوم است

گاه گاه! کودکی!

برای تمام ستاره ها نامه می نویسد.

گاه گاه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:38  توسط مولایی محمد حسین  | 

لطفا خیانت نکنیم!

انسانها در طول عمرخود شاهد بسیاری از پستی ها و بلندی ها هستند که باعبور از آنها می توانند،به راه پرپیچ و خم زندگی ادامه دهند. ازخودم می پرسم من کجای این جاده ایستاده ام؟می خواهم به کجا بروم؟به قول مولانا : ز کجا آمده ام؟آمدنم بهرچه بود؟ به کجا می روم آخرننمایی وطنم؟ بعضی از ما فکر می کنیم باانجام برخی کارها می توانیم پیشرفت کنیم یا پله های ترقی را ده تا درمیان پشت سر بگذاریم،اما حقیقت این است که خیلی از زندگی عقب افتاده ایم و اینها همه توهم هایی است که هراز چندگاه زائیده می شود و بعد- خیلی فوری- ازبین می رود. حالا توی همین فراز و نشیب ها یک موقعیت هایی پیش می آید که -گلاب به رویتان- ما کمی خیانت را چاشنی اعمالمان می کنیم.خواهشمندم -البته عاجزانه- به کسی برنخورد.چشمهایمان را که بازکنیم در اطرافمان می بینیم،یا نه اصلا به خودمان نگاه کنیم.ما تابحال خیانت نکرده ایم؟خیانت فقط درقصه های عشق و عاشقی نیست،فقط بین زن و شوهر در یک خانواده اتفاق نمی افتد.کمی این طرفتربیایید.گاهی ما به خودمان هم خیانت می کنیم،به دوستان،آشنایان،جامعه،طبیعت،دین و ... آره! گاهی ما به هزاران چیز خیانت می کنیم و غافلیم. حالا بیا باهم به این فکر کنیم که تا بحال چندبار مرتکب این گناه شده ایم؟چندبار؟!! بعد،این چندبارها را پشت سرهم بچینیم. وای چقدر سرمان شلوغ می شود.نه؟ اهالی شهر انسانیت هیچگاه خیانت نمی کنند. لطفا خیانت نکنیم!

                                                                                       به قلم:محمد حسین مولایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 14:9  توسط مولایی محمد حسین  | 

این ابتدا را به نام تو می نویسم

سلام

این آغاز من است در مختوم.

خوشحال می شوم نظر بدهید و مرا همراهی کنید.

سر بلند و پیروز باشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:18  توسط مولایی محمد حسین  | 

شعری از سال 88

از من مخواه در شب باران غزل شوم

در چشم های مبهم شیطان غزل شوم

پیراهن غزل به تن ما مقدس است

باید وضو بسازم و این سان غزل شوم

در شرح چشم های پر از آسمان تو

باید که شرحه شرحه پریشان غزل شوم

در رستخیز این همه فریاد با شکوه

تنها منم که باید از ایشان غزل شوم

یک اتفاق ساده بیفتد ز چشممان

بگذار بین حادثه سازان غزل شوم

گاهی تمام وسعت ما شعر ناب نیست

گاهی نمی شود که بدین سان غزل شوم

امشب بیا و پنجره ای وا کن آسمان

امشب دعا کنید که آسان غزل شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:12  توسط مولایی محمد حسین  |